close
چت روم
داستان کوتاه پسر عاشق

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

موضوعات

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 309
  • کل نظرات : 8
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 1
  • تعداد اعضا : 151
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 35
  • بازديد ديروز : 95
  • بازديد کننده امروز : 15
  • بازديد کننده ديروز : 39
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 0
  • بازديد هفته : 130
  • بازديد ماه : 1,210
  • بازديد سال : 9,657
  • بازديد کلي : 231,536
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.166.130.157
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهای اختصاصی

داستان کوتاه عاشقانه 91

 

پسری یه دختری رو که توی یه سی دی فروشی کار می کرد، خیلی دوست داشت.

اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

هر روز به اون فروشگاه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با او.

 

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.

پسری یه دختری رو که توی یه سی دی فروشی کار می کرد، خیلی دوست داشت.

اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.

هر روز به اون فروشگاه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با او.

بعد از یک ماه پسرک مرد.

وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت، مادر پسرک گفت: که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد.

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده.

دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد.

میدونی چرا گریه می کرد؟

چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد.

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

درباره ما

.:: هـــمه چـــیز واســـه ایــــرونیـــــی هـــا ::.
ما را اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم ما را ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ ما را اینگونه باور کن!!!

نظرسنجی

چه مطالبی بیشتر دوست داری؟